Monday, May 4, 2009

شب می شود روز می شود او راه می رود و راه می رود و بی گدار به آب می زند و نمی فهمد سراب را که بی رحمانه به صورتش کوبیده می شود
و او روی رگ های آماس کرده اش مدام چوب خط های انتظار را قی می کند و باز راه می رود و نمی نشیند و نمی خوابد و حرف نمی زند و واژه های ورم کرده ی میان لب هایش را به دندانی می تاراند و خمیازه هایش را توی خورجین ساعت دوازده ظهر قایم می کند و به ساعت پنج عصر سیگاری می گیراند و پاهای گره شده اش را از هم باز می کند , دست هایش را مشت می کند و دوباره راه می رود و تلاش می کند پا روی مورچه ای نگذارد و تلاش می کند خواب خدا را برای هزارمین بار با چشم هایی باز ببیند
خسته می شود و می بیند که ذره های تنش به بی نهایت انفجار می رسند و می ترسد و نمی ایستد و راه می رود و به غفلت مورچه ای را له می کند و ناگهان اشک هایش تمام جای پاها را پر می کنند و چشم هایش سو می بازند اما او نمی ایستد و راه می رود و قدم هایش تندتر می شوند و دست هایش مشت تر و سکوتش فریاد می شود و فریادش میان گلوگاه مرتعشش تیرباران...و او رنگ میبازد و قدم هایش به هم می پیچند ... و سرانجام ناگهان به تلنگر قلوه سنگی کوچک از هم می پاشد... همین

Tuesday, January 20, 2009

...خرچنگ قورباغه

...ایلیا بورسوویچ تال

...سرگیجه های دیوارهای افقی

...ایوان ایوانوویچ اِنجل بورسولسکی

...گذر گذر گذر گذر

...من

...پچ پچ موش های پای دیوار

...رنگ

...نور

...صدای شاتر دوربین

...خنده می کنی ؟ خجالت نمی کشی؟

...کشیدنم نمی آید

...وا

...تو

...تو

...تو

...!شب بخیر ماما! شب بخیر پاپا

...مداد شمعی دوازده رنگ اوریجینال

...استاد ِ مدعی ادب در سراسر خاومیانه

...صد در صد تضمینی

...هِم

...کور

...کور؟

...!خب باشه کور

...کنتراست رنگ های شفاف و خاکستری

...استاد؟ چند می گیرین گاله رو ببندین؟

...خروس

...قار قار بی امان کلاغ های فصل عطسه ها و سرفه ها

...حناق

...درد

...مرض

...به به

...نقطه

...نقطه نقطه نقطه

...می شوم؟

...می شوم

...از برای بسی چیزها

...روزمرگی ها

...به دو می روند خط ها

...و کلمه ها که قاطی می شوند توی گیج ویج این همه

...این همه چی؟

...این همه هیچی

...اوووووووپس

...کاری به کارم, که کاری به کارتان

...بیبیدن ِ مغز تا سر حد معجزه

...بی ادب

...هی هی

...سیگارهای مداوم

...قهوه های

...اوه اوه این روشنفکرو نگا

...خاطرات

...بمب

...بچه های بی گناه

...مگه فرقی هم می کند؟

...پیاده رو های برفی

...گریه

...من و فمّ فاتال شدن هایم

...برو بچه

...خزعبل

...پراکندگی افکار... انگار

...باشد

...مامان! چراغو خاموش می کنی؟

...چراغ که خاموشه

...نه! چراغ مغزمو می گم

...!!!

...آخه فکرام خوابشون می یاد

...!!!

Monday, January 12, 2009

رؤیاها در سکوت می آیند و در سکوت هم می
روند
انگار که مهمان ناخوانده ای, انگار که
تلنگری گاه به گاهی که تو را یاد تویی می اندازد گیر افتاده میان این مدرنیته ی تو
خالی ِ پر از شیله پیله
رؤیاها در ذهن و تخیلات قدم می زنند و گاه از فرت عجله تنه می زنند به تمام واقعیات
اندیشه
همین تنه است که لذتی را از بدوی ترین غریزه ها بر می انگیزد و گاه گاهی می سوزاند دل را و کودک ِ تنها مانده ی درون را که خیال بادبادک بازی توی این شلوغی ِ رئالیسم ِ بی شیر و شکر ِ این روزگار, رهایش نمی کند

Tuesday, November 18, 2008

همیشه از جایی آغاز می‌شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی وسط خاطره‌ای افتاده‌ای که تمام روزهای گذشته سعی کرده‌ای پنهانش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای به یادآوردنش وجود ندارد، باز یک روز با یک بهانه‌ی خیلی کوچک خودش را از یک گوشه‌ی ذهنت بیرون می‌کشد و هجوم می‌آورد به گذر دقیقه‌های آن روزت

پدرام رضایی‌زاده

Monday, October 27, 2008

آن اوایلی که مرا هل داده بودند توی زندگی بدجور شاکی بودم. از این که چرا من را درست مانند آن تخم مرغ بی چاره ای که از شکم گرم و نرم مرغ بی چاره تر از خودش پرتاب می شود بیرون , برداشته اند و انداخته اند توی این دنیایی که پیر آدم را در می آورد. که چرا به تنهایی من احترام نگذاشته اند و اجازه نداده اند توی شکم خدا بمانم
راستش حالا که چند سالی از آن هل دادن میگذرد دیگر آنقدر ها شاکی نیستم. بیشتر خوشحالم. از بودنم , از بودنشان , از بودنمان. همه ی این ها دوست داشتنی است اما یک جای کار ایراد دارد یک ایراد بزرگ که از همان اوایل تا حالا حل نشده است, این که اطرافیانم مدام وسط تنهایی من در رفت و آمد باشند مشکلی است که هیچ جور نمی شود از آن کوتاه آمد. یعنی می خواهم بگویم که با هم بودنمان خوب است که بخندیم , دیوانه بازی در بیاوریم, بگردیم, حرف بزنیم , اما من از یک لحظه, درست از لحظه ای که دلم خواست بروم توی پیله ی خودم. یا وسط جمع ناگهان بلند بشوم و خنده هایم را جمع کنم بروم توی اتاق خودم و نخواهم ساعت ها قیافه ی هیچ بنی بشری را ببینم. یا سکوت و تنهایی و دلتنگی هایم را بردارم و بگذارم توی جیبم و بروم زیر باران خدا , توی پیاده روها قدم بزنم و کسی به من پیله نکند که که نرو که سرما می خوری که حالا چه وقت بیرون رفتن است و یا وسط دیوانه بازی های چند نفره همه چیز را نصفه بگذارم و بروم یک جایی بنشینم و توی خیال های خودم غرق شوم
می گویند دیوانه است؟ خب بگویند . گیریم من دیونه ام .خب باشم. که چه؟
می دانید همه چیز از همان اولین تنهایی شروع می شود. همانی که آنقدر لذت نصیبتان می کند که حاضر می شوید تا آخر عمر به خاطر نگه داشتنش مثل جنگ جوهای جان بر کف با خلق خدا بجنگید.همانی که فکر می کنم بچه ها خوب درک می کنندآن را
می خواهم بگویم من لذت می برم از خلوتی که وسط پفک خورانمان با دخترک فال فروش سراغ آدم می آید و آدم را مجبور می کند برای چند لحظه برود توی عالم خودش . لذت بخش تر از آن وقتی است که می بینی دخترک با لبخندت همه چیز را می فهمد و می گذارد تا چند دقیقه ای توی حال خودت باشی, چیزی که من توی بزرگ ترها مثلش را ندیده ام
یا اصلا همان حس عجیب و غریبی که درست وسط قصه خواندن برای بچه های قد و نیم قد _همان هایی که پدر و مادرشان از روی خود خواهی نکرده اند بروند و این بچه هی بی گناه را برگردانند توی شکم خدا, با این که می دانسته اند از پس بزرگ کردنشان بر نمی آیند_ یک دفعه تمام تن آدم را پر می کند که آدم دلش می کشد سر یکی از همین بچه ها را بغل بگیرد و سر خودش را بگذارد روی موهای او و توی خلوت خودش آرام اشک بریزد برای بی گناهی اشان و اشک بریزد برای خودش و باز هم اشک بریزد برای همان بچه ها که خوب می فهمند این حسی را که ناگهان سراغ آدم می آید. چیزی که من مثلش را توی بزرگ ترها ندیده ام
می خواهم بگویم این خلوت دوست داشتنی مثل ناموس آدم می ماندو بعضی ها این را واقعا نمی فهمندو این خیلی بد است که مجبور باشی با کسانی که دوستشان داری سر ناموست بجنگی
می خواهم بگویم همه چیز این دنیا را می شود به فلان جای پسرک دو ماهه ی همسایه ی دیوار به دیوار هم حساب نکرد اما نمی شود بی خیال پاره پاره شدن خلوتی شد که که برایت از همه چیز عزیز تر است
می خواهم بگویم چه می شود اگر کمی ازین بچه ها یاد بگیریم که آنقدر معصومانه درک میکنند که آدم شرمش میشود از این همه شعور نداشته اش
میخواهم بگویم ترا به خدا بیاییدانقدر تنهایی و خلوت همدیگر را پاره نکنیم همین

Thursday, October 23, 2008

سکوت می شوم تلخی این سرما را
بی بغض , بی ترانه , بی انارهای این پاییز رنگ به رنگ حتی

...تنها سکوت میشوم

Tuesday, October 21, 2008

...کاش ذره ای, تنها ذره ای, انسان بودی